ارمغان

ارمغان رنگین کمان: کانون معریفی محصولات وخدمات شما!

بر اساس نظریه «بازداری خودتحمیلی» در روانشناسی فراشناختی، بسیاری از محدودیت‌هایی که انسانها احساس می‌کنند، اصلاً واقعی ن...
16/06/2026

بر اساس نظریه «بازداری خودتحمیلی» در روانشناسی فراشناختی، بسیاری از محدودیت‌هایی که انسانها احساس می‌کنند، اصلاً واقعی نیستند. آلبرت بندورا، روان‌شناس بزرگ، این پدیده را «خودکارآمدی پایین» نامیده است. او ثابت کرده که اگر کسی باور نداشته باشد می‌تواند کاری انجام دهد، حتی اگر توانایی آن را هم داشته باشد، موفق نخواهد شد. جالب اینجاست که همین باور با تجربه‌های کوچک موفقیت، قابل تغییر است. یک پیروزی کوچک امروز، می‌تواند باوری بزرگ برای فردا بسازد. قبل از اینکه بگویی «نمی‌توانم»، اول بپرس «این باور از کجا آمده؟» شاید فقط یک جمله باشد که در کودکی شنیده‌ای و هرگز به درستی آن شک نکرده‌ای. زمان آن رسیده که برخی از باورهای قدیمی را بازبینی کنی.

20/05/2026
انصاف_یعنی_این!تقریباً یک قضیهٔ مشابه است، اما قضاوت متفاوت.تورَن یک پسر ۱۵ ساله بود. او در یک دکان دزدی کرد، اما گرفتار...
19/05/2026

انصاف_یعنی_این!
تقریباً یک قضیهٔ مشابه است، اما قضاوت متفاوت.
تورَن یک پسر ۱۵ ساله بود. او در یک دکان دزدی کرد، اما گرفتار شد. وقتی او را گرفتند، کوشش کرد از دست نگهبان فرار کند. هنگام مقاومت، یک الماری دکان هم شکست.
قاضی جزئیات جرم را شنید و از پسر پرسید:
«آیا واقعاً چیزی دزدیده‌ای؟»
پسر اعتراف کرد: «یک نان و یک بسته پنیر.»
قاضی پرسید: «چرا؟»
پسر کوتاه جواب داد: «ضرورت داشتم.»
«چرا نخریدی؟»
«پول نداشتم.»
«از خانواده‌ات نمی‌گرفتی؟»
«در خانه فقط مادرم را دارم. او بیمار و بیکار است. این نان و پنیر را برای او دزدیدم.»
«تو کار نمی‌کنی؟»
«کار می‌کردم، در موترشویی. اما یک روز برای مراقبت از مادرم رخصتی گرفتم، به همین خاطر مرا از کار اخراج کردند.»
«چرا از کسی کمک نخواستی؟»
«از صبح خواستم، اما هیچ‌کس کمکم نکرد.»
تحقیقات محکمه پایان یافت و قاضی فیصلهٔ خود را اعلام کرد:
«دزدی، مخصوصاً دزدی نان، جرم بسیار سنگینی است. اما مسؤول این جرم همهٔ ما هستیم؛ هر کسی که در این محکمه حضور دارد، حتی خود من. من بر خودم و بر تمام افراد حاضر در اینجا ده دالر جریمه وضع می‌کنم. هیچ‌کس حق ندارد بدون پرداخت ده دالر از محکمه بیرون شود.»
سپس از جیبش ده دالر بیرون کرد و روی میز گذاشت.
«علاوه بر این، من بر این دکان هزار دالر جریمه وضع می‌کنم، زیرا با یک کودک گرسنه برخورد غیرانسانی کرده و او را به پولیس سپرده‌اند. اگر این جریمه در ظرف ۲۴ ساعت پرداخت نشود، محکمه حکم بسته شدن دکان را صادر خواهد کرد.»
آخرین سخنان قاضی چنین بود:
«ادارهٔ دکان و تمام حاضرین محکمه، این جریمه را به پسر پرداخت می‌کنند و محکمه از او معذرت می‌خواهد.»
پس از شنیدن این فیصله، چشمان تمام حاضران پر از اشک شد. اما پسر، از شدت درد دلش، آن‌قدر گریه می‌کرد که دیگر نمی‌توانست حرف بزند و پیهم به قاضی نگاه می‌کرد...
(جامعه‌ها همین‌گونه پیشرفت می‌کنند؛ آنان نه تنها به مردم خود انصاف، بلکه عدالت نیز می‌دهند.)
و بیایید خود ما را ببینید؛ با آن‌که مسلمان هستیم، اما بسیار بی‌انصاف و بی‌عدالت شده‌ایم.
سر ای پستم خفه نشین، چون حقیقت همیش تلخس

مهاجرت فقط عوض کردنِ کشور نیست.بعضی‌ها فکر می‌کنند مهاجر شدن یعنی چمدان ببندید،از مرز رد شوید،و در جایی تازه زندگی را شر...
16/05/2026

مهاجرت فقط عوض کردنِ کشور نیست.
بعضی‌ها فکر می‌کنند مهاجر شدن یعنی چمدان ببندید،از مرز رد شوید،و در جایی تازه زندگی را شروع کنید.
اما حقیقتِ تلخ این است:مهاجرتِ واقعی،از لحظه‌ای آغاز می‌شود که می‌فهمید دیگر به هیچ‌جا تعلقِ کامل ندارید.
نه کاملاً مالِ خاکِ قبلی هستید،نه واقعاً بخشی از خاکِ جدید و انسان،بینِ این دو خاک،آرام‌آرام تکه‌تکه می‌شود.
چون روانِ انسان فقط با پاسپورت زندگی نمی‌کند.
با بوها،صداها،کوچه‌ها،زبان،
شوخی‌ها،و حتی نورِ عصرهای یک شهر ریشه می‌گیرد.
برای همین است که بعضی مهاجرها سال‌ها بعد،ناگهان با شنیدنِ یک آهنگ،بوی یک غذا،یا حتی صدای یک لهجه،فرو می‌ریزند بدون اینکه خودشان بفهمند چرا.
چون بخشی از روح،هنوز در جغرافیای قبلی جا مانده و عجیب‌ترین بخشِ مهاجرت این است:شما فقط کشور را ترک نمی‌کنید،نسخه‌ای از خودتان را هم جا می‌گذارید که دیگر هرگز برنمی‌گردد.
کم‌کم یاد می‌گیرید دلتنگی،فقط دلتنگِ آدم‌ها بودن نیست.
آدم برای نسخه‌ی قدیمیِ خودش هم دلتنگ می‌شود.
برای کسی که قبل از مهاجرت بود.
قبل از آنکه یاد بگیرد هرجا وارد شد،
اول محیط را اسکن کند،لهجه‌اش را کنترل کند،خودش را توضیح دهد،و مدام ثابت کند«متفاوت بودنش» تهدید نیست.
خیلی‌ها نمی‌فهمند مهاجرت فقط خستگیِ مالی یا اداری ندارد.
سنگین‌ترین بخشش،فشارِ روانیِ نامرئیِ آن است.
اینکه سال‌ها بینِ دو زبان زندگی کنید،
اما هیچکدام دقیقاً احساساتتان را حمل نکنند.
اینکه در کشورِ جدید،همیشه کمی «غریبه» بمانید،و در کشورِ قبلی،
کم‌کم دیگر شبیه گذشته نباشید و این یعنی:معلق شدن میانِ دو جهان.
برای همین بعضی مهاجرها بعد از مدتی
دیگر نمی‌دانند دقیقاً برای چه چیزی گریه می‌کنند.
برای وطن؟برای خانواده؟برای گذشته؟
یا برای هویتی که آرام‌آرام در حالِ حل شدن است؟
و شاید تلخ‌ترین بخشِ ماجرا این باشد
که مردم،فقط موفقیتِ مهاجرت را می‌بینند.
عکس‌ها،پول،آرامشِ ظاهری،و لبخندهای اجباری.
اما کمتر کسی شب‌هایی را می‌بیند
که انسان،در سکوت،ناگهان حس می‌کند
بینِ دو خاک گیر افتاده و هیچ‌جا دیگر
کامل شبیه خانه نیست.
مهاجرت،گاهی فقط عبور از مرزها نیست
گاهی سوگواریِ آرام و طولانیِ روح است
برای جهانی که دیگر وجود ندارد.
م

Address

First Street
Kabul
555

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when ارمغان posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share