01/05/2026
#داستان #
در روزگاران قدیم، در شهری کوچک در دل خراسان، پیرمردی زندگی میکرد که همه او را «استاد نور» صدا میزدند. او نه ثروت داشت و نه مقام، اما مردم برای حل مشکلاتشان نزد او میآمدند.
روزی حاکم شهر شنید که مردم بیشتر از او به سخنان پیرمرد گوش میدهند. غرورش شکست و تصمیم گرفت او را تحقیر کند. پس مجلس بزرگی برپا کرد و استاد نور را دعوت نمود.
حاکم در میان جمع گفت:
«اگر تو واقعاً دانا هستی، بگو در مشت من چه چیزی است؟ اگر درست نگویی، همه میفهمند که فریبکار هستی.»
در مشت حاکم، گنجشکی کوچک بود. او در دل تصمیم گرفته بود اگر پیرمرد بگوید زنده است، آن را بکشد؛ و اگر بگوید مرده است، رهایش کند تا پرواز نماید.
همه ساکت شدند. استاد نور نگاهی آرام به چشمان حاکم کرد و گفت:
«زنده بودن یا مردن آن، در دست تو است.»
مجلس در سکوت فرو رفت. حاکم سرش را پایین انداخت؛ زیرا فهمید که قدرت واقعی، در دانایی و آرامش است، نه در زور و فریب.
از آن روز، مردم این سخن را نسل به نسل نقل کردند:
«بسیاری از سرنوشتها، در دست خود انسان است؛ نه در دست تقدیر و نه در دست دیگران.»